تبليغاتX
به دلتنگی هایم دست نزن !...





























به دلتنگی هایم دست نزن !...

دوریت برام سخته اما شیرین

نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند

می گویند حساسیت فصلی است

آری من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم . . .
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 16:46 توسط پروازه|

سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم

با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.

ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود

که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود

و هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.

پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید:

آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟

برادر خردسال اندکی تردید کرد و….

سپس نفس عمیقی کشید و گفت:

بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.

در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بود

و مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه

رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود

و لبخند میزد.سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.

نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت:

آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟

پسر خردسال به خاطر سن کمش

توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود

و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد

و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود . . .

 

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 17:35 توسط پروازه|

سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم

با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.

ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود

که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود

و هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.

پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید:

آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟

برادر خردسال اندکی تردید کرد و….

سپس نفس عمیقی کشید و گفت:

بله من اینکار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد.

در طول انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشیده بود

و مثل تمامی انسان ها که با مشاهده اینکه

رنگ به چهره خواهرش باز میگشت خوشحال بود

و لبخند میزد.سپس رنگ چهره اش پریده بیحال شده و لبخند بر لبانش خشکید.

نگاهی به دکتر انداخته و با صدای لرزانی گفت:

آیا میتوانم زودتر بمیرم؟؟؟

پسر خردسال به خاطر سن کمش

توضیحات دکتر معالج را عوضی فهمیده بود

و تصور میکرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد

و با شجاعت خود را آماده مرگ کرده بود . . .

 

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 17:34 توسط پروازه|

كي اشكات و پاك ميكنه شبا كه غصه داري

دست رو موهات كي ميكشه وقتي منو نداري

شونه ي كي مرحم هق هقت ميشه دوباره


از كي بهونه ميگيري شباي بي ستاره


برگ ريزوناي پائيز كي چشم به رات نشسته


از جلو پات جمع ميكنه برگهاي زرد و خسته


كي منتظر ميمونه حتي شباي يلدا


تا خنده رو لبات بياد شب برسه به فردا



كي ازسرود بارون قصه برات ميسازه


از عاشقي ميخونه وقتي كه راه درازه


كي از ستاره بارون چشماشو هم ميزاره


نكنه ستاره اي بياد و ياد تو رو نياره


نكنه ستاره اي بياد و ياد تو رو نياره
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 13:16 توسط پروازه|

 پروردگارا 

پناهم باش..

        تا مظلوم روزگار نباشم.                        رهایم نکن..

                                                                   تا اسیر دست روزگار نگردم.

یاورم باش..

       تا محتاج روزگار نباشم.                       بال و پرم باش..

                                                               تا که مصلوب این روزگار نگردم.

همدمم باش...

      تا که تنهای روزگار نباشم.                   کنارم بمان..

                                                            تا که بی کس روزگار  نگردم.

مهربانم بمان..

    تا به دنبال روزگار نامهربان  نباشم.           عاشقم بمان..

                                                          تا عاشق این روزگار پست و بی حیا نگردم...

     و خدایم باش..

                    تا بنده این روزگار نباشم...

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 16:27 توسط پروازه|

 

 دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است

سکوت از چهره ام جاریست

زبان از گفتن حرف دلم عاریست 

 فقط گویم خدایا و نگهدارت 

 مکن از یاد خود پاکم ،

                           مرا بسپار در یادت

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 14:47 توسط پروازه|

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات میکرد بهت چی گفت:

جایی که میری ادمهایی دارد که دلت را میشکنند
           ولی
                غصه نخور من همه جا باهاتم

                تو تنها نیستی
               
                در وجودت عشق میگذارم که بگذری
 
               قلب میگذارم که جا بدی

               اشک میدهم که همراهی کنی
 
               و مرگ میدهم که برکردی پیش خودم
نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 16:49 توسط پروازه|

 

من صبورم اما..

. به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم

من صبورم اما...

 چقدر با همه ی عاشقیم محزونم!

و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما... بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی تنگ غروب

و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند

من صبورم اما...

آه این بغض

     

      نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 9:44 توسط پروازه|

       

       در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم ؛

      خدا پرسید : پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؛

      من در پاسخ گفتم « اگر وقت دارید »

      خدا خندید : وقت من بی نهایت است ...

      پرسیدم : چه چیز بشر تورا سخت متعجب می سازد ؛

      خدا پاسخ داد : کودکیشان اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو  می کنند باز کودک شوند ؛

      اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند ؛

      و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته شان را باز جویند ؛

      اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند ؛

      بنابراین نه در حال زندگی می کنند نه در آینده ؛

      اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند ؛

      و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیستند ؛

      دستهای خدا دستانم را گرفت ؛ مدتی سکوت کردیم ؛

      ومن دوباره پرسیدم : به عنوان پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند ؛

      گفت ؛ بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ؛

      همه کاری که می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند ؛

      بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ؛

      بیاموزند که ففط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم ؛

      اما سال ها  طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم ؛

      بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد ؛

      بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را بیان کنند ؛

      بیامورند که کافی نیست که دیگران را فقط ببخشند بلکه خود را نیز باید ببخشند ؛

      من با خضوع گفتم :   از شما به خاطر این گفتگو سپاسگذارم ؛

      آیا چیز دیگری هست که دوست دارید به فرزندانتان بگویید ؛

      خداوند لبخند زد و گفت :

      فقط اینکه بدانند من اینجا هستم « همیشه »

      نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 9:8 توسط پروازه|

       

      پدر:«دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی»
      پسر:
      «نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.»
      پدر: «اما دختر مورد نظر من، دختر بیل گیتس است.»
      پسر: «آهان اگر اینطور است، قبول است.»
      پدر به نزد بیل گیتس می‌رود و می‌گوید:
      پدر: «برای دخترت شوهری سراغ دارم.»
      بیل گیتس: «اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.»
      پدر: «اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است.»
      بیل گیتس: «اوه، که اینطور! در این صورت قبول است.»
      بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود:
      پدر: «مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم.»
      مدیرعامل: «اما من به اندازه کافی معاون دارم!»
      پدر: «اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!»
      مدیرعامل: «اوه! اگر اینطور است، باشد.»
      و معامله به این ترتیب انجام می‌شود.
      نتیجه اخلاقی:

       حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید، اما باید روش مثبتی برگزینید.

      نوشته شده در چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 8:59 توسط پروازه|

      من اگر خیره نگاهت کردم تو به من خورده مگیر!

      گله ای نیز مکن    طاقت از دستم رفت

      دلم آزرده ی این ناکامی هاست

              دست لرزان مرا در این راه

                                           تو بگیر...

      در پناه خالق نیلوفر های سبز وآبی بردبار و شکیبا باشید

      نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 11:39 توسط پروازه|

      می شود ساعتها در سکوت فقط با تو خلوت کرد و با خیال تو بود

      می شود در صدای پر خروش رودخانه صدای زندگی را شنید

      که خطابت می کند

                   ای انسان به هوش باش و گذر عمر را ببین

      می شود در صدای نسیم آوای فرشتگان بهشتی را شنید

      می شود به همراه باد رقص ابر ها را در آسمان آبی دید

      می شود!

                   اگر تو با من باشی .

      و اگر شانه ات را به قدر گذاشتن یک دست خالی بگذاری.

      نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 8:52 توسط پروازه|


      تو به من خندیدی و نمی‌دانستی
      من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
      باغبان از پی من تند دوید
      سیب را دست تو دید
      غضب‌آلود به من كرد نگاه
      سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاك
      و تو رفتی و هنوز،
      سالهاست كه در گوش من آرام آرام
      خش خش گام تو تكراركنان می‌دهد آزارم
      و من اندیشه‌كنان غرق در این پندارم
      كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت



      من به تو خندیدم
      چون كه می‌دانستم
      تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
      پدرم از پی تو تند دوید
      و نمی‌دانستی باغبان باغچه همسایه
      پدر پیر من است
      من به تو خندیدم
      تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
      بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
      سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
      دل من گفت: برو
      چون نمی‌خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
      و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

      حیرت و بغض تو تكراركنان
      می‌دهد آزارم
      و من اندیشه‌كنان غرق در این پندارم
      كه چه می‌شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

       

       

       

       

      دخترک خندید

      پسرک ماتش برد

      که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب دزدیده

      باغبان از پی او تند دوید

      به خیالش می خواست

      حرمت باغچه ی و دخترکم سالش را

      از پسر پس گیرد

      غضب آلود به او غیظی کرد

      این وسط من بودم

      سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

      من که پیغمبر عشقی معصوم

      بین دستان پراز دلهره ی یک عاشق

      و لب و دندان

      تشنه ی کشف و پراز پرسش دختر بودم

      و به خاک افتادم

      چون رسولی ناکام

      ......هر دو را بغض ربود

      دخترک رفت ولی زیرلب این را می گفت

      او یقینا پی معشوق خودش می آید

      پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود

      مطمئنا پشیمان شده برمیگردد

      سالهاست که پوسیده ام آرام آرام

      عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

      جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم

      همه اندیشه کنان غرق در این پندارند

      این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت.....!!!!!

                                                     منبع :http://www.binametanha.blogfa.com/

      نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 12:47 توسط پروازه|

      یک کاغذ سفید را

            هر چقدر هم سفید و تمیز باشد

      کسی قاب نمی گیرد

      برای ماندن باید حرفی برای گفتن داشته باشد !!!!. . .

      نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 12:40 توسط پروازه|

      اولین روز زمستان روز ۱/۱۰/۸۹  رو به یکی از بهترین دوستانم که همیشه حرفاش چیزهایی رو بیادم میاره که باعث میشه بهتر زندگی کنم( البته روز تولد جسمانی اش این رور نیست و یک ماه و دوازده روز بهش مونده)تبریک میگم.

      روز نو شدنت رو از صمیم قلب بهت تبریک میگم

      پاینده و برقرار باشی دوست خوبم

      نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 18:21 توسط پروازه|

      طالع - روز -اعداد شانس-سنگ خوش یمن


      خصوصیات متولدین ماه های مختلف:سمبل-عنصر-سیاره -روز اقبال-اعداد شانس-سنگ خوش یمن-رنگ


      ادامه مطلب
      نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:54 توسط پروازه|


      برای کشتن پرنده

      نیازی به تیر و کمان نیست!...

      همين كه بال هایش را بچینی

            خاطرات پرواز روزی صد بار او را خواهد کشت.

      نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:16 توسط پروازه|

      حضور هر كس در زندگى ما اتفاقى نيست؛

       خدا در هر حضورى رازى نهان كرده براى كمال ما،

       پس خوش آن روزى كه دريابيم راز اين حضور را‎ ...

      نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:15 توسط پروازه|

      هیچکس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی را به کسی ببخشد ،

       و هیچ کس

       آنقدر ثروتمند نیست که نیازی به لبخند نداشته باشد...

      نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:14 توسط پروازه|

      خود را به سوی ماه افکندن،

      جسارت می خواهد،

      اما

       حتی اگر به خطا بروی بین ستاره هاخواهی نشست ...

      نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:13 توسط پروازه|

      گاهی اتفاقی که فکرش رو نمی کنی زود از موعدش اتفاق می افته و آدم رو حسابی گیج می کنه .

      نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 17:7 توسط پروازه

      وقتی خاطره های آدم زیاد میشه ،

       دیوار اتاقش پر از عکس میشه ،

       اما

      همیشه دلت واسه اونی تنگ میشه

       که نمیتونی عکسشو به دیوار بزنی

      نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 12:24 توسط پروازه|

      زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست ،

       و دلم بس تنگ است ،

       بی خیالی سپر هر درد است ،

       باز هم می خندم ، 

      آنقدر می خندم که غم از روی رود


      نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 12:11 توسط پروازه|

       

      خداوندا ...

      دستانم خالیند و دلم غرق آرزو ها ...

      یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان

      یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی گردان.

      کوروش کبیر

      نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 14:44 توسط پروازه|

      یک عشق عروج است و رسیدن به کمال

        یک عشق غوغای درون است و تمنای وصال

           یک عشق سکوت است و سخن گفتن چشم

                 یک عشق خیال است وخیال است وخیال...

      نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 14:43 توسط پروازه|

      چقدر سخته که کلی حرف برای گفتن داشته باشی و همشو بخوای بگی اما  قادر به  انجامش نباشی!

      سخت تر اینه که حرف هایی رو که مدت طولانی برای بیانشون صبر کرده باشی تا وقتی بیان بشه که بهشون بها بده اما اون راحت ازشون می گذره و هیچ اهمیتی براشون قائل نمی شه

      سخته که همه چیز تو اون باشه ولی تو برای اون هیچی باشی

      سخت تر از همشون اینه که بگه و تو رو مطمئن کنه که خیلی براش با ارزشی اما در عمل عکس این رو ثابت کنه و به تو  و حرفات   کارات و تمام چیزهایی که تو با صداقت به اون دادی پشت کنه

      سخته آره خیلی سخته پیشت باشه اما نتونی کنارش باشی

      سخته ازت بخواد برای ببخشش اینکه به تو عشق می ورزه براش دعا کنی

      وای ی ی ی ی

      خداجون کمکم کن... 

      نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 16:2 توسط پروازه|

      یکتای من

      صدای بهم خوردن بال پرستوها می آید

             انگار

                  آمدنت نزدیک است

                           لمس بودنت به تعداد قطره های اشکم مبارک

      نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 15:30 توسط پروازه|

       

      انسان همیشه مغرور سرکش چو موج دریاست

      جانش پر از ستاره اما همیشه تنهاست

      این عالم غریبی است انسان بدون انسان

      پر های و هو ولیکن تنها تر از بیابان

      نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 15:28 توسط پروازه|

      5وارونه چه معنا دارد؟

      خواهر کوچکم از من پرسید. من به او خندیدم.کمی آزرده و حیرت زده گفت:

      روی دیوار درختان دیدم!

      باز هم خندیدم.

      گفت:دیروز خودم دیدم پسر همسایه یک 5وارونه به مینو میداد.

      آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید.

      بغلش کردم و بوسیدم با خود گفتم

                 بعد ها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد

                   بی گمان می فهمی 5 وارونه چه معنا دارد؟؟؟؟؟؟

      نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 15:28 توسط پروازه|

       

      من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم.

       درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار!

       خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو!

      کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام!

       درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو!

       حریر غمش را کنار بزن!

      مرا می یابی

      نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 15:24 توسط پروازه|


      آخرين مطالب
      »
      »
      »
      »
      »
      » دلم تنگ است
      »
      » دلم تنها نیست
      » ((گفتگو با خدا))
      » دید مثبت
      Design By : Pars Skin


      بزرگترین مرجع کد آهنگ - ابی - عاشقانه